قرن بیستم آنقدر شاهکار در خود دارد که میشود صد فهرستِ صدتایی از فیلمها تنظیم کرد؛ فهرستهایی که امروز در سراسر اینترنت پراکندهاند. حتی برخی سالهای همان قرن بهتنهایی میتوانند فهرستی ده یا بیستتایی از شاهکارها را پُر کنند. به همین دلیل، انتخاب «برترینها» فرایندی کاملاً عینی و بیچونوچرا نیست. آثاری هستند که جایگاهشان غیرقابل انکار است، اما در کنار آنها فیلمهایی هم وجود دارند که به همان اندازه بزرگاند، هرچند کمتر در چنین رتبهبندیهایی دیده میشوند، و با این حال میتوان بدون متهم شدن به مخالفتجویی، آنها را شاهکار نامید. بنابراین، از منظر کاملاً ذهنی، این بیست فیلم، بزرگترین شاهکارهای سینمای قرن بیستم به شمار میآیند.
«این اسپینال تپ است» (۱۹۸۴)
با فقدان تراژیک اخیر راب راینر و همسرش میشل راینر، بسیاری دوباره به سراغ آثار کلاسیک این فیلمساز دوستداشتنی رفتهاند. بسیاری از این فیلمها جزو بهترین آثار آرامشبخش تاریخ سینما به شمار میآیند. این کارگردان در دهه هشتاد میلادی و تا اوایل دهه نود، دورهای بیرقیب از موفقیت را پشت سر گذاشت؛ دورهای که بیشتر فیلمسازان حتی رؤیای آن را هم نمیتوانند ببینند. «قرار مطمئن»، «کنارم بمان»، «عروس شاهزاده»، «وقتی هری سالی را ملاقات کرد…»، «بدبختی» و «چند مرد خوب»؛ یکی پس از دیگری فیلمهای درخشان، و همهچیز با یک شاهکار کوچک کمدی به نام «این اسپاینال تَپ است» آغاز شد.
این مستندنمای طنزآمیزِ موسیقی راک، نخستین اثری نبود که از سبک شبهمستند برای کمدی استفاده میکرد، اما اثر بداهه و کلاسیک راب راینر، این زیرژانر را تثبیت و تعریف کرد. فیلم با دنبال کردن یک گروه راک انگلیسیِ همنام، در فراز و نشیبهای طاقتفرسای تورهای موسیقی، عملاً به زنجیرهای از خندهدارترین صحنههایی تبدیل میشود که تاکنون بر نگاتیو ثبت شدهاند. بدون این شاهکار، شاید هرگز آثاری مانند «بهترینِ نمایش» ـ به کارگردانی کریستوفر گِست، بازیگر «اسپینال تپ» یا حتی مجموعههایی شبیه «اداره» ساخته نمیشدند. این یک کمدی افسانهای از کارگردانی افسانهای است.
«ژنرال» (۱۹۲۶)
فیلم «این اسپینال تپ است» بههیچوجه نخستین شاهکار کمدی تاریخ سینما نبود، بلکه صرفاً ادامهدهنده سنتی باشکوه بود که در سالهای آغازین و صامت سینما شکل گرفت. تعداد زیادی از کمدیهای کلاسیکِ دوران صامت، ساخته بزرگترین ستارگان آن عصر، شایسته عنوان شاهکار هستند؛ از «روشناییهای شهر» چارلی چاپلین گرفته تا «ایمنی آخر از همه!» اثر ماندگار هارولد لوید. با این حال، اگر قرار باشد یک انتخاب شخصی در میان باشد، آن انتخاب باستر کیتون است؛ فیلمسازی که هرگز به اندازه «ژنرال» در اوج نبود.
یک کمدی درباره جنگ داخلی آمریکا با قهرمانی از نیروهای کنفدراسیون شاید در نگاه اول ایدهای عجیب به نظر برسد، اما با وجود این پیشفرض، «ژنرال» یکی از مهمترین کمدیهای تاریخ سینماست و حتی میتوان آن را نخستین کمدی اکشن واقعی دانست. داستان، کیتون را در نقش مهندسی قطار دنبال میکند که از پیوستن به ارتش کنفدراسیون رد میشود، اما زمانی فرصت قهرمان شدن پیدا میکند که معشوقهاش بهدست سربازان اتحادیه اسیر میشود و آنها لوکوموتیوِ همنام فیلم را به تصرف درمیآورند. این فیلم اوج کمدی فیزیکی است؛ جایی که کیتون مجموعهای از بدلکاریهای نفسگیر و مرگآور را اجرا میکند، آن هم با یک لوکوموتیو واقعی. این صحنهها هنوز هم خیرهکنندهاند و یکی از دلایل اصلیاند که «ژنرال» را به یک شاهکار مطلق تبدیل کردهاند.
«سفیدبرفی و هفت کوتوله» (۱۹۳۷)
قرن بیستم سرشار از شاهکارهای انیمیشنی است؛ از آثار کلاسیک اولیه استودیوی جیبلی گرفته تا فیلمهای منحصربهفرد کارگردانانی چون برد برد و هنری سلیک. با این حال، در این مدیوم نمیتوان از نقش پررنگ دیزنی چشم پوشید. بعید است هیچیک از بزرگترین انیماتورهای این قرن تأثیر عمیق و ماندگاری نخستین شاهکار این استودیو، یعنی «سفیدبرفی و هفت کوتوله»، را انکار کنند.
والت دیزنی برای نخستین فیلم بلند استودیوی خود ایدههای داستانی متعددی را بررسی کرد، اما در نهایت به اقتباس از افسانه کلاسیک برادران گریم رسید. این پروژه برای استودیو کاری عظیم و پرخطر بود؛ تا جایی که دیزنی برای تأمین هزینهها مجبور شد خانهاش را در رهن بگذارد. از آنجا که این فیلم نخستین انیمیشن بلندِ سینمای آمریکا به شمار میرفت، بسیاری آن را قماری بزرگ میدانستند. اما این ریسک نتیجه داد: فیلم به موفقیتی چشمگیر تبدیل شد، عصر طلایی انیمیشن را رقم زد و مسیر رشد انفجاری استودیو را هموار کرد.
«جنگ ستارگان» (۱۹۷۷)
«جنگ ستارگان» اثرگذارترین بلاکباستر تاریخ سینماست. نخستین سفر جورج لوکاس به کهکشانی دوردست، فرمول موفقیت فیلمهای تابستانی را که دو سال پیش با «آروارهها» تثبیت شده بود، بهطور کامل قوام بخشید. تأثیر این فیلم بر فرهنگ عامه، کالاهای جانبی و فیلمسازیِ مجموعهمحور چنان عمیق بوده که حتی در عصر امروزیِ پخش آنلاین نیز بهوضوح دیده میشود. جهان «جنگ ستارگان» آنقدر فراتر از آغاز فروتنانهاش گسترش یافته که تصور زمانی که این مجموعه با انتظاراتی پایین همراه بود، تقریباً ناممکن است.
با وجود جایگاهی که امروز بهعنوان معیار طلایی دارد، زمانی که لوکاس برای نخستین بار ایده اپرای فضاییِ الهامگرفته از سریالهای نمایشیِ دوران نوجوانیاش را مطرح کرد، کمتر استودیویی به او اعتماد داشت. حتی بازیگران و عوامل فیلم نیز نگران بودند که پروژه با شکست روبهرو شود. اما چشمانداز لوکاس فراتر از همه پیشبینیها عمل کرد و «جنگ ستارگان» را به نخستین پدیده واقعی سینما تبدیل ساخت. این پدیده تا امروز ادامه دارد؛ قدرتهای پشت پرده همچنان از آن بهرهبرداری میکنند و نسلهای مختلف طرفداران بیوقفه درباره بهترین قسمت این مجموعه بحث میکنند. هر طرفدار فیلم محبوب خودش را دارد، اما هیچکدام از آنها بدون موفقیت تاریخی قسمت نخست ممکن نمیبودند.
«سکوت برهها» (۱۹۹۱)
«سکوت برهها» یکی از معدود فیلمهایی است که توانسته همزمان جوایز اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد و بهترین بازیگر زن را از آن خود کند و در عین حال تنها فیلم ژانر وحشت است که تاکنون موفق به کسب جایزه اصلی اسکار شده است. هرچند برخی تلاش میکنند آن را در دستهبندی مبهمِ تریلر قرار دهند، اما تردیدی نیست که اقتباس خشن و تکاندهنده جاناتان دِمی از رمان توماس هریس، یک فیلم وحشت تمامعیار است. این اثر بهعنوان یک روایت جنایی دقیق و بینقص، معیاری تازه برای سینمای قاتلان زنجیرهای بنا نهاد؛ معیاری که در قرن بیستم هرگز از آن فراتر نرفتند.
با اینکه کارگردانی دِمی نقش مهمی در موفقیت فیلم دارد، ستون اصلی اثر بیتردید بر بازیهای جودی فاستر و آنتونی هاپکینز استوار است. این دو در نقش کارآموز افبیآی، کلاریس استارلینگ، و آدمخوار زیرک، هانیبال لکتر، اجراهایی ارائه میدهند که مسیر حرفهایشان را تعریف میکند؛ اجراهایی که تعامل میان شخصیتها را با لایههایی از ترس، اغواگری، فریب و حتی نوعی دلبستگی پیچیده میآمیزد. «سکوت برهها» هرگز از محتوای افراطی و تاریک خود هراسی ندارد و همین سرشت هنجارشکن، آن را به اثری بحثبرانگیز بدل کرده است، بهویژه در نحوه بازنمایی شخصیتهای خاص. با این همه، از خلال روایت بصری قدرتمند و بازیهای درخشان، فیلم جایگاه خود را بهعنوان یک شاهکار تثبیت میکند.
«مصائب ژان دارک» (۱۹۲۸)
«مصائب ژاندارک» ساختهٔ کارل تئودور درایر، شاهکاری عمیقاً تأثیرگذار است که حتی با نزدیک شدن به صدمین سالگردش، ذرهای از قدرت و کارایی خود را از دست نداده است. این فیلم در زمان خود اثری رادیکال بهشمار میرفت؛ با تصاویری که هنوز هم بهدلیل شکستن آگاهانهٔ بسیاری از قواعد رایج سینمایی متمایزند و در عین حال، احساسات بسیار ظریف و جزئی را در بازیها به تصویر میکشند؛ احساسی که در اغراقهای نمایشیِ متداولِ دوران سینمای صامت تقریباً بیسابقه بود. بازی اصلی رُنه ژان فالکونِتی در نقش ژاندارک که تنها نقش مهم سینمایی او نیز بود همچنان در شمار بزرگترین بازیهای تاریخ سینما قرار دارد.
استفادهٔ گسترده از نماهای نزدیک در فیلمبرداری، در کنار طراحی صحنهٔ مینیمالیستی و نورپردازی خشن و بیپرده، اثری خلق کرده که از زندهترین و ملموسترین فیلمهای دوران صامت است؛ فیلمی با حسی بیرحمانه از انسانیت و عاطفه که در بسیاری از آثار همدورهٔ خود بهچشم نمیخورد. در مقایسه با شاهکار درایر، بسیاری از درامهای همان دوره امروز بهطور ناخواسته اغراقآمیز و حتی کمیک به نظر میرسند؛ و همین تفاوت است که باعث شده تصاویر و بازیهای «مصائب مصائب ژان دارک» بیش از بسیاری دیگر دوام بیاورند و ماندگار شوند.
«مخمل آبی» (۱۹۸۶)
هیچکس مثل دیوید لینچ فیلم نمیساخت. نه پیش از او و نه پس از آن، کارگردانی شبیه به او ظاهر نشده است. کسانی بودند که عمداً یا غیرمستقیم تلاش کردند سبک او را تقلید کنند و اغلب آثارشان «لینچی» خوانده شد، اما او یگانه بود. اگرچه چند اثر نسبتاً متعارف هم در کارنامهاش دارد، مانند «داستان راست» یا «مرد فیل»، اما آثار سورئال او نشاندهندهٔ نبوغ بیهمتای اوست. اگر فیلمی وجود داشت که میتوانست برای تازهواردان حکم سنگنگارهٔ رمزگشای لینچ به عنوان فیلمساز را داشته باشد، آن فیلم «مخمل آبی» بود.
این تریلر کابوسآمیز در حومهٔ شهرهای آمریکایی، با حضور همیشگی کایل مکلاکلن در نقش دانشجوی ساده و بیادعا، روایت میشود؛ او با پیدا کردن یک گوش قطعشده، وارد شبکهای از خشونت، جنایت و روابط میشود. همهچیز هم ترسناک است و هم بهطرز مرموزی وسوسهکننده، با بازیهای لایهلایهٔ ایزابلا روسلینی در نقش خوانندهٔ مشکلدار یک کلاب و دنیس هاپر در نقش جنایتکاری ترسناک که او را تحت سلطه دارد. «مخمل آبی» تنها یکی از شاهکارهای لینچ است، اما میتوان گفت برجستهترین اثر او در قرن بیستم است؛ فیلمی که ذهن شما را به لرزه در میآورد.
«روزی روزگاری در غرب» (۱۹۶۸)
انتخاب یک شاهکار وسترن برای نمایندگی از کل ژانر تقریباً کاری بیهوده است، اما اگر تنها زمان تماشای یک فیلم را دارید، سراغ همان فیلمی بروید که همه وسترنها را در خود دارد. حماسهٔ سرجیو لئونه، «روزی روزگاری در غرب»، نه تنها بیانیهٔ نهایی او دربارهٔ ژانری است که با سهگانهٔ وسترن اسپاگتی «دلارها» دوباره تعریف کرده بود، بلکه پر از ارجاعاتی است که گسترهٔ ژانر وسترن تا آن زمان را پوشش میدهد.
این داستان پهناور، حکایت طمع و انتقام در غرب وحشی است که سه مرد خطرناک را به هم میرساند. چارلز برانسون جانشین معنوی مرد بدون نام کلینت ایستوود است، جیسون روباردز نقش یک راهزن با قلبی طلایی را دارد و هنری فوندا نقشی غیرمعمول و ترسناک به عنوان یک قاتل بیرحم ایفا میکند. وقتی همهٔ اینها با اجرای قدرتمند کلودیا کاردیناله در نقش بیوهای گرفتار در میان آتش و موسیقی ماندگار انیو موریکونه تلفیق شود، شاهکاری پرهیجان از غرب وحشی شکل میگیرد که تا همیشه در ذهنها باقی میماند.
«بینفس» (۱۹۶۰)
برخی فیلمها چارچوب را با تمام عناصر مرسوم پر میکنند، و برخی دیگر آن را با تمام قدرت میشکنند. «بینفس» ساختهٔ ژان-لوک گدار نمونهٔ دستهٔ دوم است؛ رد جسورانهای بر وضعیت تثبیتشدهٔ سینما. هرچند بسیاری از تکنیکهای شگفتآور حاضر در شاهکار موج نو فرانسه، مانند سبک مستندنما و برشهای ناگهانی، نخستین بار در این فیلم ابداع نشده بودند، اما در «بینفس» به کمال به کار رفتهاند و نشاندهندهٔ تحول بنیادی در سبک سینمایی نوظهور بودند.
مانند شخصیت اصلیاش، «بینفس» خنک، جداشده و آگاه به سینماست و تبدیل به یکی از ستونهای بنیادین پستمدرنیسم شده است. بدون گدار، کوئنتین تارانتینو هرگز وجود نمیداشت، هرچند خود فیلمساز فرانسوی نسبت به این کارگردان پررو دیدگاهی انتقادی داشت. شما میتوانید ژنهای شخصیتی بسیاری از کاراکترهای پستمدرن را در شخصیت اصلی «بینفس» ببینید و تغییرات زمینشکن سبک سینمایی را که این فیلم و چند اثر دیگر همان جریان باعث آن شدند، بهوضوح احساس کنید.
«روانی» (۱۹۶۰)
در حالی که ژان-لوک گدار در سوی فرانسه قواعد را میشکست، آلفرد هیچکاک در آمریکا با فیلم تکاندهنده و پیشروِ خود، «روانی»، به مقابله با سنتهای سینما پرداخت. این شاهکار مدرن، از شر شروران گوتیک و ماورایی که دههها بر سینمای وحشت هالیوود سایه افکنده بودند، رها شد و به جای آن، شخصیتی خلق کرد که میتوانست پسر همسایه به نظر برسد. نورمن بیتسِ آنتونی پرکینز از قاتل زنجیرهای واقعی اد گین الهام گرفته بود و به تماشاگران موجودی ترسناک ارائه داد که بیش از حد واقعی و انسانگونه به نظر میرسید.
اثرگذاری فیلم با پیچش نمادین میانهٔ داستان تکمیل میشود؛ جایی که شخصیت جانت لی بهطور ناگهانی کشته میشود. هیچکاک برای حفظ این تعلیق، حتی تأکید کرد که هیچ تماشاگر تازهوارد پس از آغاز فیلم اجازه ورود نداشته باشد. با وجود خدمات پخش آنلاین پر از مستندهای جنایی واقعی و آثاری که از گین الهام گرفتهاند، تصور اینکه «روانی» در سال ۱۹۶۰ تا چه حد برای مخاطبانش هنجارشکن و وحشتآور بوده، دشوار است، اما میراث تاریک این فیلم در میان روانیهای سینمایی که الهامبخششان بود، تا امروز ادامه دارد.
«برخی آن را داغ دوست دارند» (۱۹۵۹)
اگرچه کلیشهٔ خستهکنندهٔ مردانی که برای اثر کمدی خود را زنانه میکنند اغلب به بدترین گرایشهای ترنسهراسی و وحشت از همجنسگرایی در هالیوود متکی بوده، اما فارسا جسورانه و جازدار بیلی وایلدر، «برخی آن را داغ دوست دارند»، با دینامیکهای جنسیتی شگفتآور پیشرو و نمایش چندلایهٔ تمایلات جنسی، از این دامها اجتناب میکند. داستان بیپروا و شوخ فیلم، آشکارا با کد هیز که هنوز برقرار بود در تضاد بود؛ دو نوازنده، با بازی جک لمون و تونی کرتیس، برای فرار از مافیا شیکاگو، لباس زنانه میپوشند و به گروه موسیقی زنانه میپیوندند.
این فرضیه میتوانست فیلم را بهسادگی کهنه و بیروح کند، اما هیچگاه به استریوتایپها متکی نمیشود و اجازه میدهد طنز از شخصیتها و موقعیتهای پیچیده و رو به افزایش ناشی شود. کرتیس تلاش میکند خوانندهٔ اصلی گروه، با بازی مریلین مونرو، را شیفتهٔ خود کند، در حالی که لمون نیز مورد توجه یک میلیونر ثروتمند قرار میگیرد. این تعامل آخرین خط نمادین فیلم را رقم میزند که حتی امروز هم بهشدت خندهدار و سرگرمکننده باقی مانده است.
«مرد سوم» (۱۹۴۹)
«همشهری کین» اغلب و بهدرستی بهعنوان شاهکار اورسن ولز تحسین میشود، اما با وجود تأثیر عظیم آن فیلم کلاسیک، آثار شاهکار دیگری هم وجود دارند که حضور این فیلمساز افسانهای در آنها به همان اندازه برجسته است. از جملهٔ آنها میتوان به نوآر کلاسیک «لمس شر» و «آمبرسونهای باشکوه» که از نظر هنری کمی مختل بود، و مهمتر از همه «مرد سوم» اشاره کرد، جایی که ولز نقش مکمل محوری را ایفا میکند.
«مرد سوم» تریلری مرموز و پس از جنگ جهانی دوم است که داستان یک نویسندهٔ آمریکایی، با بازی جوزف کاتن، را دنبال میکند که بهدنبال دوستش هری لایم (ولز) است؛ کسی که گفته میشود کشته شده است. کارول رید کارگردانی را با حس غالب نوآر انجام میدهد و حداکثر بهره را از لوکیشنهای وین میبرد؛ لوکیشنهایی که به اصالت فضای جنگ سرد و موضوع نسبیگرایی اخلاقی فیلم میافزایند. بالاتر از همه، بازیگران «مرد سوم» همگی نمادیناند، بهویژه ولز که یکی از بزرگترین معرفی شخصیتهای تاریخ سینما را ارائه میدهد.
«راههای افتخار» (۱۹۵۷)
کارنامهٔ استنلی کوبریک تقریباً بهطور کامل متشکل از شاهکارهاست، و هر یک از آنها میتوانست جایگاهی در این فهرست داشته باشد، اما دلایل محکمی وجود دارد که درام شدید و تأثیرگذار او دربارهٔ جنگ جهانی اول، «راههای افتخار»، شایستهٔ توجه ویژه باشد. در این فیلم، کرک داگلاس نقش سربازی فرانسوی را بازی میکند که از همرزمانش در برابر دادگاه نظامی به اتهام ترس و عدم انجام مأموریت خودکشی دفاع میکند. «راههای افتخار» اثری صریح ضدجنگ است و شاید انسانیترین فیلم کوبریک باشد، کسی که اغلب بهخاطر سبک بیش از حد فکری یا سرد و جدا از احساس مورد نقد قرار میگرفت.
اگرچه صحنههای نبرد فیلم از نظر زمان تولید خود، یکی از تأثیرگذارترین و واقعیترین بازسازیها به شمار میرود، اما آنچه بیش از همه باقی مانده و الهامبخش فیلمسازان بوده، نمایش بیانسانی سلسلهمراتب نظامی و جاهطلبیهای افرادی است که در آن گرفتار شدهاند. «راههای افتخار» روزگاری بهعنوان اثری کماهمیت در میان آثار درام جنگی شناخته میشد، اما امروزه بهدرستی جایگاهش بهعنوان یکی از بزرگترین شاهکارهای ژانر تثبیت شده است.
«راننده تاکسی» (۱۹۷۶)
یکی از بزرگترین شاهکارهای نو-هالیوود، «راننده تاکسی» ساختهٔ مارتین اسکورسیزی، یک نوآر نوین خشن و مستقیم است که یکی از ترسناکترین سفرها به ذهن پیچیدهٔ یک انسان خطرناک را به تصویر میکشد. رابرت دنیرو یکی از بهیادماندنیترین اجراهای خود را در نقش تراویس بیکل ارائه میدهد؛ مردی اجتماعیشکننده و کهنهسربازی که آرامش خود را در رانندگی تاکسی در خیابانهای بیرحم نیویورک مییابد، در حالی که همزمان از جرم و رنجی که در بیرون پنجرههایش میبیند، بیش از پیش منزجر میشود.
فیلمنامهٔ بدون مصالحهٔ پال شرِیدر بیکل را همان هیولایی نشان میدهد که هست، بدون اینکه هیچ داوری اخلاقی اعمال کند. او مردی خشن در دنیایی خشونتآمیز است، و انفجار نهایی خشم او تنها باعث میشود بهعنوان قهرمان ستایش شود. شخصیت او نوعی عدالتجوی خودسر است که در جهانی که بسیاری از مردان تنها و خطرناک خشم خود را متوجه جامعه کردهاند، روزبهروز پیشبینیکنندهتر به نظر میرسد. «راننده تاکسی» هیچ درس اخلاقی ارائه نمیدهد، بلکه هشدار قدرتمندی ارائه میکند.
«اینک آخرالزمان» (۱۹۷۹)
در حالی که «راننده تاکسی» جنگ ویتنام را بهعنوان پیشزمینهای برای پر کردن دل تاریکی یک انسان استفاده میکرد، «اینک آخرالزمان» ساختهٔ فرانسیس فورد کاپولا سفری سورئال مستقیماً به دل آن تاریکی است تا به خشونت ذاتی و گرایشهای امپریالیستی آمریکا بپردازد. مضحکههای فاحش و بیمنطق در حماسهٔ جنگی کاپولا، که بهطور آزاد از رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد اقتباس شده است، امروز نیز به همان اندازه نسبت به سیاست خارجی ما مرتبطاند که در فضای سیاسی خشن و پس از جنگ دههٔ هفتاد میلادی بودند.
با تولیدی به گستردگی و دشواری سفری که شخصیت مارتین شین در فیلم طی میکند، «اینک آخرالزمان» نشاندهندهٔ گرایشهای لذتطلبانه و وسواسگونهای بود که بسیاری از آثار بعدی کاپولا را تحت تأثیر قرار میداد. با این حال، در اینجا جنون کارگردان هنوز بهطور کامل بر استعدادهایش غلبه نکرده بود. آثار کاپولا در دههٔ هفتاد بینقصاند؛ از روایت عظیم «پدرخوانده» و دنبالههایش گرفته تا پارانویا و محاسبهشدهٔ «مکالمه». هر یک از این آثار شاهکار بودند و «اینک آخرالزمان» نقطهٔ اوج یک دهه کمال است.
«فهرست شیندلر» (۱۹۹۳)
استیون اسپیلبرگ در دههٔ هفتاد تقریباً دوران بینقصی داشت، اگر اشتباه پرهزینهٔ فیلم «۱۹۴۱» آن را خراب نمیکرد. آثار دههٔ هشتاد او متغیر بودند و گاهی موفق و گاهی نه، اما با ورود به دههٔ نود، یکی از بهترین سالهای تاریخ سینما را تجربه کرد؛ سالی که هر فیلمسازی، زنده یا مرده، شاید به گرد پای آن نرسد. ارائهٔ همزمان هیجان پرانرژی و سرگرمکنندهٔ «پارک ژوراسیک» و عمق دراماتیک «فهرست شیندلر» نشاندهندهٔ دامنهٔ استعداد بیبدیل و غیرقابل انکار اوست. با وجود وسوسهٔ قرار دادن دایناسورها در این فهرست، تردیدی نیست که درام هولوکاست اسپیلبرگ تأثیرگذارترین اثر اوست.
فیلم بر اساس زندگی واقعی اسکار شیندلر ساخته شده و سفر او از صنعتگری سودجو به انساندوستی که بیش از هزار پناهندهٔ یهودی را از رژیم نازی نجات داد، روایت میکند. این موضوع میتوانست بهراحتی به احساسات اغراقآمیز یا بهرهبرداری بیشرمانه تبدیل شود، اما مهارت اسپیلبرگ در روایتگری و توانایی او در خلق صحنههای بصری جذاب، این امکان را به او داد تا گزارشی بیپرده و عاطفی از یکی از تاریکترین وقایع تاریخ بشر بسازد.
«ام» (۱۹۳۱)
فیلم نوآورانهٔ «ام» ساختهٔ فریتز لانگ، یکی از پیچیدهترین و عمیقترین بازنماییهای روانپریش خشنی است که تاکنون بر پرده سینما آمده و همزمان زمینهای فراهم کرد که بیشمار آثار بعدی از آن پیروی کنند. اجرای پیتر لوره در نقش قاتل کودکان که خیابانهای برلین را به تسخیر خود درآورده، هم وهمآور است و هم خود او را درگیر وحشت میکند؛ اجرای او دریچهای باز کرد تا در هالیوود به یکی از محبوبترین شخصیتهای ترسناک در بزرگترین فیلمها بدل شود.
«ام» همچنین بسیاری از عناصر مهمی را بنیان نهاد که آثار مدرن جنایی و تریلرها بعدها از آنها بهره بردند؛ از جمله استفاده از تکنیکهای نوین جرمشناسی در تحقیقات پلیس و حضور عدالتجوی خودسر که عدالت را به دست میآورند. این فیلم یک تریلر فشرده و نگرانکننده است که از صدا به مؤثرترین شکل ممکن در هر فیلم بلند آن زمان بهره برد. موتیف موسیقایی که بهعنوان امضای شخصیت لوره استفاده میشود، یکی از برجستهترین و مؤثرترین کاربردهای آن قالب نوظهور در آن دوران است و تا امروز نیز چنین باقی مانده است.
«بهشت و دوزخ» (۱۹۶۳)
«بهشت و دوزخ» ساختهٔ آکیرا کوروساوا، شاهکاری از این کارگردان نامآشناست که شاید همان میزان تحسین برخی از آثار قبلیاش را دریافت نکرد، اما از آن زمان تاکنون به دلیل موضوع جاودانهٔ شکاف طبقاتی و تأثیر مستمرش بر ژانر جنایی، جایگاهش در ذهن سینما دوستان روزبهروز پررنگتر شده است. کافی است به بازسازی ۲۰۲۵ اسپایک لی نگاه کنیم تا ببینیم درام تعیینکنندهٔ کوروساوا هنوز در روایت خود نیرویی قوی دارد.
این فیلم بر اساس رمان «مجموعهای شاهانه» اثر اد مکبین ساخته شده و توشیرو میفونه، بازیگر همیشگی آثار کوروساوا، نقش یک مدیر ثروتمند را ایفا میکند که تلاشش برای کنترل شرکتی که در آن کار میکند، با ربوده شدن اشتباه پسر رانندهاش توسط یک آدمربا و درخواست باج، پیچیده میشود. فیلم سرشار از اخلاقیات ضدسرمایهداری است که کوروساوا آن را از طریق روایت نشان میدهد، از ثروت و راحتی شخصیت میفونه تا زاغهنشینانی که پایین تپه زندگی میکنند. «بهشت و دوزخ» یک تریلر استادانه است که هم مغز دارد، هم قلب و هم روح.
«دوچرخهدزدها» (۱۹۴۸)
«دوچرخهدزدها» ساختهٔ ویتوریو دسیکا، فیلمی شکلدهنده در جنبش نئورئالیسم ایتالیاست که روزی بهعنوان بزرگترین فیلم تمام دوران تحسین میشد. اگرچه از آن زمان جایگاهش کمی کاهش یافته، اما با بازبینی دوباره، روشن میشود چرا زمانی چنین احترام و اعتباری داشت. «دزدان دوچرخه» همچنان یکی از تأثیرگذارترین و احساسیترین فیلمهای تاریخ است که با ظرافتی لطیف به قلب مخاطب نفوذ میکند، نه با دستکاری ناشیانهٔ احساسات. این درامی انسانی در سطحی ابتدایی است که داستان پدر و پسری فقیر را دنبال میکند که در تلاشاند دزد دوچرخهٔ پدر را پیدا کنند.
فیلم در ایتالیا پس از جنگ جهانی دوم ساخته و فیلمبرداری شده و دسیکا از این لوکیشن برای برجسته کردن فقر گستردهٔ کشور پس از جنگ بهره برده است. به سنت نئورئالیسم، از بازیگران غیرحرفهای استفاده شده، بسیاری از آنها در زندگی واقعی با مشکلاتی مشابه شخصیتهایشان دست و پنجه نرم میکردند. همهٔ این عناصر جمع شدهاند تا درامی سرشار از درد واقعی بسازند، اما فیلم در فریم پایانیاش امید به انسانیت را نیز نشان میدهد. «دوچرخهدزدها» ممکن است انتخابی قدیمی و محبوب میان سینمادوستان خودنمایانه به نظر برسد، اما فیلمی ساده دربارهٔ انسانهای واقعی است که همچنان با دلشکستگی با مخاطب ارتباط برقرار میکند.
«۱۲ مرد خشمگین» (۱۹۵۷)
یک شاهکار میتواند فیلمی باشد که پایههای صنعت سینما را بلرزاند، فرهنگ عامه را برای دههها شکل دهد، یا تأثیرش در نسلهای مختلف فیلمسازان احساس شود. همچنین میتواند فیلمی باشد که بهسادگی همهٔ چیزها را درست انجام میدهد. سیدنی لومِت، فیلمسازی که همواره بهعنوان روایتگر بینقص بیعدالتی اجتماعی و فساد مورد تحسین بوده، نیمدوجین فیلم دارد که بدون تردید شاهکار محسوب میشوند، از تریلر سرقت خشن «عصر سگی بعدازظهر» تا طنز نیشدار رسانههای آمریکا در «شبکه». با این حال، درام حقوقی صمیمانهٔ او، «۱۲ مرد خشمگین»، شاید بینقصترین اجرای او باشد.
فیلم داستان هیأت منصفهای از دوازده مرد را دنبال میکند که دربارهٔ وجود شبههٔ معقول در یک پروندهٔ قتل بحث میکنند. این اثر طعنهای به هیستری دوران مککارتی است و همزمان درامی ساده و جذاب از استقامت اخلاقی در برابر فشار گروهی ارائه میدهد. سیاستهای فیلم ممکن است مستقیماً بازتاب دهندهٔ زمانهٔ ساخت آن باشند، اما پیام مخالفت و اندیشهٔ آزاد آن همیشگی است. میان گروهی از مردان که در نگاه اول باید زمینۀ مشترکی داشته باشند، فیلم شکستها و ترکهایی را نشان میدهد که میتوانند پیوندهای ما را از هم بپاشند، و همزمان زنجیرهای قبیلهگرایی را که بیش از حد در فرهنگ ما نفوذ کردهاند، افشا میکند. «۱۲ مرد خشمگین» فیلمی ضروری برای تماشا و یک شاهکار مطلق است.
برگرفته از کالیدر




















