در میانهٔ این فروپاشی جهانی، «کرول استورکا» یکی از معدود انسانهایی است که از این پیوند اجباری مصون مانده است. او ناخواسته از مرگ عزیزش عبور میکند و به تنها امیدی بدل میشود که شاید بتواند معنای انسانبودن را دوباره تعریف کند. هر قدم او در جهانی که همه یک صدا و یک اراده دارند، پرسشی بزرگ را پیش میکشد: آیا مقاومت در برابر ذهن جمعی ممکن است، یا فردیت تنها آخرین رؤیای یک گونهٔ رو به انقراض است؟
فصل اول
داستان «ما خود ماییم» قسمت اول سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس، قسمت اول با یک شمارش معکوس آغاز میشود. ۴۳۹ روز و ۱۹ ساعت تا رخدادی مرموز باقی مانده که قرار است تمام بشریت را برده خود کند. با گذشت زمان، یک سیگنال فرازمینی از اعماق فضا روی سرورهای ناسا ظاهر میشود. هرچه افراد بیشتری درگیر بررسی میشوند، همگی به یک نتیجه ناگفته میرسند: این سیگنال از فاصلهای ۶۰۰ سال نوری میآید و یکی از متخصصان انگار کد آن را میفهمد.
به ۷۱ روز و ۱۳ ساعت مانده میرویم و با کرول اِستُرکا آشنا میشویم؛ نویسندهای که تازه تبدیل به پدیدهای مثل «ربهکا یاروس» یا «کالین هوور» شده و کتاب رمانتیکفانتزی او گروه بزرگی از زنان را جذب کرده که مشتاق شنیدن تکتک کلمات او هستند.
درحالیکه طرفداران کرول عاشق آثار او هستند، خودِ کرول کتابهایش را «مزخرفات بیفکرانه» میداند. او با شریک زندگیاش، هلن، زندگی میکند و این دو قرار است در آینده نقش بسیار مهمی داشته باشند.
اکنون به ۲۹ روز و ۲۳ ساعت مانده میرویم. دو دانشمند آزمایشگاه در حال آزمایش روی موشها هستند. وقتی یکی از موشها مرده به نظر میرسد، جِن قفس را باز میکند تا ضربان قلبش را چک کند. اما موش او را گاز میگیرد و جِن فوراً دچار تشنج میشود. همکارش او را به اتاق ضدعفونی میاندازد، اما فایدهای ندارد.
به نظر میرسد او با ویروسی ناشناخته آلوده شده است.
این ویروس از طریق بوسیدن انتقال مییابد و خیلی زود کل آزمایشگاه آلوده میشود. مردان و زنان آزمایشگاه وحشتناک هماهنگ و بیصدا کار میکنند، سوآب دهان میگیرند و جِن حتی همه دوناتهای سالن ورودی را لیس میزند تا ویروس بیشتر پخش شود.
در صحنه بعد، ۳ ساعت مانده به رویداد اصلی هستیم. کرول و هلن به بار میروند، جایی که کرول به این فکر میکند که شاید وقت آن رسیده نوشتن «رمانهای سطحی»اش را کنار بگذارد و روی کتاب جدیاش کار کند.
وقتی برای کشیدن سیگار بیرون میرود، متوجه رد هواپیماها در آسمان میشود که همگی موازی و هماهنگ حرکت میکنند. او نمیداند که پایگاه هوایی نزدیک، در وضعیت قرنطینه کامل قرار گرفته است. ناگهان صحبتش قطع میشود وقتی مردی سوار وانتش میشود و فوراً در پارکینگ تصادف میکند.

متأسفانه هلن هم آلوده میشود و کرول خیلی زود متوجه گسترده بودن این بحران میگردد. داخل بار، همه در حال تشنجاند و کرول تنها فرد سالم است. او یکی از وانتها را برمیدارد، هلن را عقب آن میگذارد و وحشتزده از بالای شهرِ در حال سوختن، فاجعه را نظاره میکند.
همه دچار همان مشکل شدهاند و تنها کسی که تحت تأثیر قرار نگرفته، کرول است. وقتی هلن میمیرد، ناگهان سایر افراد منطقه از حالت بیخودی بیرون میآیند و همگی به سمت کرول رو میکنند. یک دکتر تلاش میکند او را ببوسد اما ویروس روی او اثر نمیکند و وقتی همه یکصدا میگویند: «ما فقط میخواهیم کمک کنیم، کرول» او فوراً سوار وانت میشود و فرار میکند.
در مسیر، مردم با هماهنگی آتشها را خاموش میکنند، اما همزمان کرول را نیز زیر نظر دارند. برخی حتی در مسیر وانت او قدم برمیدارند. او موفق میشود خود را به خانه برساند، جایی که دو بچه همسایه، کاملاً هماهنگ، محل کلید یدکیاش را به او میگویند.
داخل خانه، کرول تماشا میکند که جمعیتِ تحتتسلط چگونه اجساد را داخل کامیون بار میزنند. با روشنکردن تلویزیون، تنها پیام روی صفحه خطابی مستقیم به کرول است: «هر وقت آماده بودی تماس بگیر.»
با ریختن لیوانی نوشیدنی برای آرامکردن اعصابش، کرول موفق میشود با ارشدترین مقام دولتی صحبت کند؛ کسی که میگوید او در امان است و باید چند روز در خانه بماند. ظاهراً این افراد «بهرهبرداران فناوری فرازمینی» هستند.
چهارده ماه پیش، همان سیگنال رادیویی دریافت شده بود، اما معلوم میشود آن سیگنال درواقع یک دستورالعمل بوده که در آزمایشگاه بازسازی شده است. این «چسب روانی» همه انسانها را مثل یک ذهن کندویی واحد به هم متصل کرده است. ظاهراً در سراسر جهان فقط ۱۱ نفر هستند که تحتتأثیر این اتصال قرار نگرفتهاند. و متأسفانه، جمعِ متحد میخواهد کرول هم به آنها بپیوندد.1TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 1 Recap & Review
داستان «بانوی دزد دریایی» قسمت دوم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت دوم از مراکش آغاز میشود؛ جایی که صحنهای طولانی از عملیات پاکسازی را میبینیم. زنی که بخشی از «دیگران» است، پس از بیرون آوردن یک جسد از داخل خودرو، سوار موتور میشود، به فرودگاه میرود و سپس هدایت یک هواپیما را بر عهده میگیرد. وقتی در البوکرکی فرود میآید، لباسهایش را درمیآورد و وارد دوش میشود؛ جایی که اعضای جمع، در برابر او تعظیم میکنند و نیازهایش را برطرف میکنند.
اکنون ۱۱ ساعت و ۲۶ دقیقه از زمانی که جهان به یک جمع واحد تبدیل شده گذشته است. کرول اِستُرکا از خماری شدید بیدار میشود و کمکم با واقعیت جدید روبهرو میشود. او برای مرگ هلن سوگواری میکند؛ پیکرش را در پتو میپیچد و شروع به کندن زمین میکند تا او را دفن کند.
این کار سخت و طاقتفرساست؛ چون زمین پر از سنگهای آتشفشانی است. در همین حال، پهپاد نیروی هوایی از ارتفاع ۴۰ هزار پایی او را زیر نظر دارد. کرول که در آستانه گرمازدگی است و دو ساعت بیوقفه در حال کندن زمین بوده، با زنی از همسایه روبهرو میشود که برایش یک بطری آب میآورد.
کرول برای اینکه حرفش را ثابت کند، آب را روی چمن خالی میکند، اما ناگهان متوجه میشود زنی که برای دیدنش آمده که بعداً میفهمیم اسمش زوژا است دقیقاً شبیه شخصیت داستانی او، یعنی رابان است (نسخهٔ جنسیتمعکوس). ظاهراً طرح اولیه شخصیت دقیقاً همین بوده و چون هلن پیش از مرگش عضو این جمع بوده، تمام خاطرات متفاوت او نیز وارد ذهن جمعی شده است.

وقتی کرول سر زوژا در خیابان فریاد میزند، ناگهان بیهوش روی زمین میافتد. این اتفاق روی تمام اعضای جمع هم اثر میگذارد و همگی لحظهای بیحرکت و آرام میشوند. به نظر میرسد رفتار منفی کرول روی جمع تأثیر مستقیم دارد و برایشان بسیار سنگین است. اما پیامد فاجعهبار این اتفاق آن است که همین توقف چندثانیهای باعث مرگ میلیونها نفر در سراسر جهان شده است.
کرول که از این موضوع شوکه شده و حالش هم بد است، پس از استفراغ نزدیک است بیفتد. کمی بعد، وقتی دوباره نیرو میگیرد (به لطف یک مینیبیل مکانیکی که با بالگرد در حیاطش رها میکنند تا سنگهای آتشفشانی را حفاری کند)، زوژا خبری جدید میدهد. یک نفر دیگر در جهان بیدار شده و عضو جمع نیست؛ مردی در پاراگوئه.
کرول میخواهد افراد شبیه خودش را ببیند. بنابراین سوار هواپیمایی خالی میشود که به سمت بیلبائو میرود؛ جایی که قرار است این افراد یکدیگر را ملاقات کنند. کرول مثل همیشه بدعنق عمداً میرود و در قسمت اقتصادی هواپیما مینشیند.
اکنون ۲ روز و ۲ ساعت از دیگران جمع گذشته. کرول در فرودگاه با پنج نفر دیگر که مانند او آلوده نشدهاند آشنا میشود. این افراد عبارتاند از: شیائو مِی، کوسیمایو، لاکْشْمی و آتگونبایار؛ هرکدام همراه اعضای خانواده خود آمدهاند که بخشی از جمع هستند.
نفر پنجم مردی از موریتانی است: کومبا دیاباته. او با هواپیمای رئیسجمهور وارد شده و از این سوئیت لوکس نهایت استفاده را میکند؛ حتی چند زن همراهش هستند. کرول تنها کسی است که از این وضعیت خوشحال نیست و جلسهای خصوصی فقط با افراد «بیدار» ترتیب میدهد. او میخواهد جهان را نجات دهد.
اما ماجرا پیچیده میشود: پدربزرگ لاکشمی هنگام عصبانیت قبلی کرول مرده است. به همین دلیل آنها اصلاً حالوهوای آشتی ندارند. لاکشمی از کرول میخواهد دربارهٔ ماهیت واقعی جمع آگاهی پیدا کند.
دیگران نیز نظرشان را میگویند. کومبا با کاریزمای خاص خود توضیح میدهد که: نژادپرستی از بین رفته، حیوانات باغوحشها آزاد شدهاند، و هیچ جرم و جنایتی در جهان وجود ندارد. جالب اینکه جمع نهتنها نمیکشد، بلکه حتی فکر کشتن موجود زنده هم نمیکند. جمع کاملاً گیاهخوار است.
کرول دیگر طاقت نمیآورد و با فریادزدن بر سر جمع بعد از اینکه نتوانست نظر لاکشمی را عوض کند باعث میشود همه دوباره وارد حالت خلسه شوند. اکنون ۲ روز و ۱۶ ساعت گذشته و کرول از خواب میپرد و به رفتار خودش فکر میکند. زوژا و دیگر اعضای جمع راهی برای مهار خشم او ندارند و پس از دیدن تشنج اعضای خانوادهشان بهخاطر کرول، همه رفتهاند… بهجز یک نفر: بله، کومبا.
اما دلیل ماندنش عجیب است: کومبا از کرول اجازه میخواهد که با زوژا رابطه داشته باشد! کرول میخواهد زوژا خودش فکر کند، که البته با ذهن جمعی او کار سختی است. اما در لحظهای کوتاه فقط یک چشمک از استقلال به نظر میرسد زوژا واقعاً میخواهد خودش انتخاب کند.
کرول از جمع جدا میشود و سوار همان هواپیمای قبلی میشود و دوباره میرود قسمت اقتصادی. او دنیای جدید را مثل بقیه نمیبیند. زوژا با کومبا میرود، اما نگاهی کوتاه بین او و کرول ردوبدل میشود… نگاهی که کرول را مردد میکند. اندکی پیش از پرواز، کرول پشیمان میشود… و دوباره به جمع میپیوندد.2TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 2 Recap & Review
داستان «نارنجک» قسمت سوم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت سوم با صحنهای آغاز میشود که ۲۶۱۷ روز پیش از آنکه ویروس در سراسر جهان پخش شود جریان دارد. در گذشته هستیم؛ جایی که کرول و هلن تصمیم میگیرند مدتی را در یک کاخ یخی در نروژ بگذرانند. هلن از زیبایی آنجا هیجانزده و شاد است، اما کرول نه. با این حال، وقتی کنار هم مینشینند و از پشت پنجره «شفق شمالی» را تماشا میکنند، او هم دستکم میتواند بخشی از این زیبایی را درک کند.
در زمان حال، سه روز و سه ساعت از زمانی که «اجتماع» کنترل انسانها را به دست گرفته گذشته است. کرول با صندلی اکونومی سفر میکند (که خب، طبیعی است!) اما زوژا هم در همان هواپیماست. خلبان این بار «کاپیتان جان مککانل» است، که حداقل از دختر قسمت قبل که از «تیجیآی فرایدِیز» آمده بود، بهتر به نظر میرسد!
کرول بابت نبودن دانشمندان مستقل خارج از اجتماع، کاملاً کلافه است. او با درماندگی به دنبال پیدا کردن درمانی برای این وضعیت است. بعد از آنکه اطلاعاتی درباره بازماندگان مختلف دریافت میکند، کمی هم درباره مردی از پاراگوئه میشنود. او مانوسوس نام دارد و مدیر یک انبار خودگردان است. او هیچ ارتباط مهمی با اجتماع برقرار نکرده، فقط اسپانیایی صحبت میکند و عمداً خودش را از دیدرس دور نگه داشته. کرول تصمیم میگیرد با او صحبت کند.
اما گفتوگو اصلاً خوب پیش نمیرود. مانوسوس با بیاحترامی سرش داد میزند و تلفن را قطع میکند. کرول هم دوباره تماس میگیرد و همانقدر تند جوابش را میدهد! با شکست این ملاقات، کرول دوباره به خانه برگردانده میشود. زوژا تمام نامههایی را که در مسیر بودهاند به او تحویل میدهد.
در میان بستهها، یک ماساژور برقی است که هلن برای کرول سفارش داده بوده، چون او در طول سفر خیلی تحت فشار و استرس بوده. کرول به محض تماس با زوژا و پرسیدن درباره هدیه، دستور میدهد که تمام خاطرات مربوط به هلن را پاک کند و او را فراموش کند.
حال وارد روز چهارم و ۱۲ ساعت پس از تسلط اجتماع میشویم. صبح، غذا جلوی در خانه کرول قرار داده میشود. او لجبازانه آن را دور میاندازد و تأکید میکند که میخواهد طبق روال خودش زندگی کند و اجتماع دست از سرش بردارد.
وقتی برای خرید به سوپرمارکت میرود، میبیند که کاملاً خالی است. اجتماع اعلام کرده که «در حال تجمیع منابع و متمرکز کردن اقلام ضروری برای توزیع بهتر» هستند.
کرول با عصبانیت به اجتماع و مشخصاً زوژا زنگ میزند و میگوید که او فرد مستقلی است و اینکه مدام برایش پیام دهند، قابل قبول نیست. او فقط میخواهد مثل یک انسان معمولی خرید کند.
در یک چشم بههمزدن، چندین کامیون و دهها نفر از نیروهای اجتماع سر میرسند و بهطور هماهنگ سوپرمارکت را دوباره پر از اجناس میکنند. مدت زیادی طول نمیکشد تا همهچیز مثل قبل شود. کرول تنهایی خرید میکند، اما در نهایت با یک غذای آمادهی مایکروویوی برای شام به خانه برمیگردد!

در میانه تماشای تلویزیون، ناگهان برق کل شهر قطع میشود. معلوم میشود اجتماع در تلاش است مصرف برق را هم کاهش دهد، و خانه کرول را از شبکه برق جدا کردهاند. زوژا توضیح میدهد که هیچیک از اعضای اجتماع شبها کار نمیکنند و از آنجا که جرمی هم وجود ندارد، نیازی به روشنبودن چراغها نیست.
وقتی کرول از شدت عصبانیت به شوخی میگوید که یک «نارنجک دستی» برایش بیاورند، زوژا واقعاً این کار را میکند! همین شوخی تاریک باعث میشود یخ کرول کمی آب شود و او زوژا را به نوشیدنی دعوت میکند.
«دیگران» نمیدانند چقدر طول میکشد تا درمانی برای وضعیت کرول پیدا کنند؛ و کرول هم با بدبینی به این زمان نامعلوم میخندد. درواقع تمام بشریت در همین اتاق جمع شده، اما هیچکس پاسخ روشنی ندارد. همین موضوع او را به صحبت درباره «منحصربهفرد بودن انسانها» و اینکه این ویژگی موجب شکلگیری زندگیهای متفاوت و تجربههای گوناگون میشود، میکشاند.
وقتی کرول شروع به نام بردن چند مورد میکند، زوژا بهآرامی صحبت او را قطع میکند و موضوع تجربه کرول با هلن در منطقه شمالگان را پیش میکشد. کرول اصلاً خوشش نمیآید. او نارنجک دستی را برمیدارد و ضامنش را میکشد. زوژا فوراً نارنجک را میگیرد و از پنجره به بیرون پرت میکند و درست هنگام انفجار، خودش را روی کرول میاندازد تا او را محافظت کند. کرول شوکه شده، چون تازه میفهمد نارنجک واقعاً واقعی بوده است.
زوژا به شدت دچار سوختگی شده و به سرعت به بیمارستان منتقل میشود. او ضربه مغزی شده و در بیمارستان استراحت میکند، اما کرول نگران است و در عین حال کمی هم سردرگم و متعجب. از آنجایی که اجتماع بدون مشکل یک نارنجک واقعی به او داده بوده، کرول شروع میکند به بررسی پیامدهای اخلاقیِ دادن انواع سلاحها تا جایی که حتی به بمب هستهای هم فکر میکند.
ظاهراً اجتماع با دادن چنین چیزی هم «تقریباً» مشکلی ندارد، اما این یک پرسش مهم را مطرح میکند: آیا اصلاً چیزی وجود دارد که اجتماع بتواند به آن «نه» بگوید؟3TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 3 Recap & Review
داستان «لطفاً، کرول» قسمت چهارم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت چهارم با نگاهی به شخصیت مانوسوس شروع میشود. او جداافتاده، دور از دیگران، و در تلاش است تا با پیدا کردن سیگنال رادیویی مطمئن شود افراد دیگری مثل خودش وجود دارند. با کمبود غذا، جمع برایش یک بشقاب غذا میآورند اما درست مثل کرول، او هم از گرفتن هرچیزی از آنها بیزار است. حتی با میلهی آهنی بشقاب را وارونه میکند.
اما ذخایر در حال تمام شدن است و هیچ میزان جستوجو در اتاقهای انباری خودانبار نمیتواند این کمبود را جبران کند. وقتی تلفن زنگ میزند، ما ماجرا را از دید او میبینیم: همان تماس کرول از هواپیما.
وقتی کرول به او فحش میدهد و تماس را قطع میکند، همین باعث میشود او برای فهمیدن بیشتر دربارهی او مصمم شود.

هفت روز و هشت ساعت از تصرف جمع گذشته و کرول از بیمارستان خارج شده و ماشین پلیس پارکشده بیرون را برمیدارد. او به خانه برمیگردد و با وحشت میبیند گروهی از مردم شبانهروز کار کردهاند تا خانه را کاملاً تعمیر کنند. انگار نه انگار که اصلاً سوراخی وجود داشته است.
پس از اینکه آنها را بیرون میکند، کرول وارد دفتر کارش میشود و شروع میکند به نوشتن چیزهایی که تا اینجا دربارهی دیگران فهمیده؛ با قوانین مختلف از جمله اینکه آنها همیشه صادقاند و با میل و اشتیاق میخواهند او را خوشحال کنند.
برای اینکه بیشتر بفهمد، یکی از دیگران را که بیرون منتظر است به داخل میآورد؛ مردی به نام لری. او بخشهایی از کتابهای کرول را میخواند و آنها را با آثار شکسپیر مقایسه میکند. البته این نظر همه نیست؛ اما یکی از طرفداران دوآتشهاش، مویرا دیوانه، در آستانهی خودکشی بوده تا اینکه کتاب کرول را خوانده و نجات پیدا کرده. همین موضوع باعث شده این ماجرا برای کرول تأثیر عاطفی عمیقی داشته باشد و دیدگاه دیگران نسبت به او هم بهشدت تغییر کند.
اما درباره هلن، او معتقد بوده کتابهای کرول مثل پشمکاند؛ شیرین و زودگذر. او از زندگیای که با فروش این کتابهای عامهپسند ساختهاند راضی بوده. اما رمان منتشرنشدهی کرول موضوع دیگری بود.
هلن طرفدار آن کار نبود اما با وال صحبت کرده و قبول کرده رمان را منتشر کنند چون کرول را خوشحال میکرد. البته برای حرفهی خودش هم بد نبود، پس ضرری هم نداشت. این مسئله برای کرول سخت است و در نهایت لری را از اتاق بیرون میکند. این یک چیز را ثابت میکند: دیگران نمیتوانند دروغ بگویند.
کرول به دیدن زوشیا در بیمارستان میرود و مستقیماً میپرسد آیا حالت دیگران قابل برگشت است یا نه. ظاهراً که هست، و همین به کرول انگیزه میدهد دستبهکار شود.
کرول وارد آزمایشگاه بیمارستان میشود و مقدار زیادی تجهیزات برمیدارد. دیگران وقتی درخواست میکند، به او هروئین میدهند، اما او در واقع از سدیم تیئوپنتال استفاده میکند تا سرمی بسازد که زبان زوشیا را باز کند. او ابتدا این سرم را روی خودش امتحان میکند صحنهای بسیار بامزه و سپس به سراغ زوشیا میرود.
با تزریق سدیم تیئوپنتال در سرم زوشیا، او را بیرون میبرد و به محض تأثیر دارو، از او میخواهد بگوید چطور میتوان همه چیز را به حالت اول برگرداند. اما طولی نمیکشد که دیگران میفهمند چه کرده.
کرول وقتی دیگران او را در حلقهای تنگ محاصره میکنند، خودش را به دستبند به زوشیا قفل میکند و تلاش میکند پاسخ بگیرد، اما جمعیت فقط و فقط یک جمله را تکرار میکند: «لطفاً، کرول… لطفاً، کرول…»
متأسفانه زوشیا دچار ایست قلبی میشود. کرول که شوکه شده، اجازه میدهد بقیه دیگران برای احیا کردن او اقدام کنند.4TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 4 Recap & Review
داستان «شیر داری؟» قسمت پنجم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت پنجم از بیمارستان شروع میشود، جایی که کرول تماسی از لاکْشْمی دریافت میکند. لاکشمی سر کرول داد میزند که چرا باعث «گریه همه» شده و از سلامت روان او سؤال میپرسد. متأسفانه تلاشهای کرول برای اینکه درباره چیزهایی که درباره دیگران فهمیده با او صحبت کند، به هیچ نتیجهای نمیرسد.
در حال حاضر، زوژا پس از ایست قلبی در حال استراحت و بهبود است. کرول در بیمارستان پرسه میزند و چرت میزند، در حالی که دیگران بهصورت هماهنگ بیمارستان را ترک میکنند.
زمان میگذرد و کرول بیدار میشود و میبیند که بیمارستان خالی است. زوژا هم رفته و یک پیام صوتی روی تلفن میگوید که دیگران هنوز به او توجه دارند… اما فعلاً کمی فاصله لازم دارند.
کرول به پشتبام میرود و میبیند که دیگران دستهجمعی در دو جهت مخالف شهر را ترک میکنند. او کاملاً تنها مانده؛ حالا ۸ روز و ۲۲ ساعت از آغاز ماجرای دیگران گذشته است.
کرول به خانه برمیگردد و دوباره دوربین فیلمبرداریاش را راه میاندازد. اینبار پیامی برای بقیه نجاتیافتگان میگذارد و توضیح میدهد که میتوان دیگران را دوباره به افراد مستقل تبدیل کرد. او از آنها میخواهد متحد شوند و راهحلی پیدا کنند؛ اما اینکه آیا کسی گوش بدهد یا نه، معلوم نیست.
بعد از ضبط، کرول بستهی حاوی ویدیو را در انتهای مسیر خانه میگذارد. همچنین یک پیام صوتی برای دیگران میگذارد و میگوید بسته را بردارند و یک نسخه از آن را با زیرنویس برای ۱۲ نجاتیافته دیگر بفرستند.

دیگران کسی را نمیفرستند، اما یک پهپاد میآید و بسته را برمیدارد. نبودن هیچکس در اطراف باعث شده حیوانات وحشی بهویژه سگها شروع کنند به گشتن در سطل زباله او. همانجایی که قسمت قبل آن بشقاب غذا را دور انداخته بود!
صبح روز بعد، کرول زبالهها را مرتب میکند اما پهپاد این بار به تیر چراغ برق گیر میکند و همین کرول را وادار میکند برای رسیدگی به موضوع بیشتر وارد شهر شود. اما در همین مسیر متوجه میشود که زبالهها پر از ظرفهای خالی شیر هستند.
در مزرعه لبنیات محلی، او شواهدی پیدا میکند که نشان میدهد دیگران از این کارخانه برای ساخت نوعی ترکیب استفاده کردهاند. آنها بهنظر میرسد که آب را با یک پودر سفید عجیب مخلوط کردهاند. کرول نمیداند این ماده چیست و چون کسی نیست که با او حرف بزند، فقط میتواند بفهمد که PH آن برابر با ۷ است. فراتر از این، هیچ اطلاعاتی ندارد. تازه اینجاست که واقعاً حس میکند کاملاً تنهاست.
البته نه کاملاً تنها. یک گله گرگ به خانه کرول میرسند و دنبال غذا میگردند. آنها شروع میکنند به کندن زمین درست در جایی که هلن دفن شده. کرول با تمام توان جلویشان را میگیرد و در نهایت ماشین پلیس را با آژیر روشن وسط باغ میبرد تا آنها را فراری بدهد. حتی همانجا داخل ماشین میخوابد.
کرول که میفهمد نمیتواند قبر را به این حالت رها کند، شروع میکند به چیدن سنگفرشهای بزرگ روی آن. او تمام روز بیوقفه کار میکند و سپس دوباره به سراغ پودر سفید عجیب میرود. او مسیر بستهی پودر را دنبال میکند تا به یک انبار به نام اگریجت برسد.
کرول وارد فریزر عظیم انبار میشود، جایی که همه غذاها انبار شدهاند. اما فقط غذا نیست… او یک چادر سفید را کنار میزند و از دیدن چیزی که زیر آن است شوکه میشود. اما برای فهمیدن اینکه چه دیده، باید تا هفته آینده صبر کنیم!5TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 5 Recap & Review
داستان «اچدیپی» قسمت ششم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت ششم با صحنهای آغاز میشود که کرول سراسیمه از انبار بیرون میدود. آنچه دیده، او را شوکه کرده است. کرول دوربین فیلمبرداریاش را برمیدارد و با این تصمیم که از آنچه دیده مدرک تهیه کند، خود را آماده میکند و دوباره به داخل بازمیگردد.
در دو سوی قفسهها، بستههایی وکیومشده دیده میشود که درونشان اعضای قطعشدهٔ بدن انسان قرار دارد. تمام فضا پر از این قطعات است؛ مهر و مومشده، آمادهٔ مصرف. «دیگران» از یک چرخگوشت صنعتی برای خرد کردن بدنها استفاده میکنند و سپس آن را به مادهٔ غذایی تبدیل میکنند.
در اینجا یک برش تدوینی نرم و حسابشده دیده میشود و ناگهان کرول را دوباره در خانهاش میبینیم. او وسایلش را جمع میکند و اینبار، بهجای آنکه ویدئو را با پهپاد ارسال کند، تصمیم میگیرد شخصاً آن را تحویل دهد.
آقای دیاباته مشغول خوشگذرانی است و حالوهوایی شبیه بازی نقش جیمز باند در «کازینو رویال» دارد. وقتی بازی ورق به پایان میرسد، دیگران بیکلام شروع به تمیز کردن محیط میکنند. دیاباته درست در قلب لاسوگاس است و زندگی مجللی را میگذراند.
کرول سر میرسد. او را به هتل وستگیت راهنمایی میکنند؛ جایی که دیاباته منتظرش است. دیاباته اعتراف میکند که ویدئوهای قدیمی کرول را دیده و کرول از اینکه دیگران با نشان دادن این تصاویر به او مشکلی ندارند، شگفتزده میشود.
اما شگفتی بزرگتر زمانی رخ میدهد که دیاباته میگوید خودش به این نتیجه رسیده که دیگران انسانها را میخورند. هرچند موضوع آزاردهنده است، اما برای آرام کردن کرول، او ویدئویی را به او نشان میدهد.
در این ویدئو، جان سینا بهعنوان راوی توضیح میدهد مایعی که دیگران مینوشند عمدتاً از ذخایر غذایی تشکیل شده که در آستانهٔ فاسد شدن بودهاند. علاوه بر آن، دوازده درصد از این ترکیب شامل چیزی است که آن را «پروتئین استخراجشده از انسان» مینامند.

روزانه حدود صد هزار نفر بر اثر مرگهای طبیعی یا حوادث جان میبازند. بهجای آنکه این اجساد به هدر بروند یا خوراک حیوانات شوند، دیگران از آنها بهعنوان منبع این پروتئین استفاده میکنند.
مشخص میشود دیاباته و جان سینا مدتی است ارتباط نزدیکی با هم دارند و حدود یک هفته پیش، جان سینا مستقیماً دربارهٔ آن مایع سؤال کرده است. دیگر بازماندگان نیز از این موضوع آگاهاند و همان بیتفاوتی دیاباته را دارند.
اگر اینها کافی نباشد، دیگران در صورتی که مشکل تأمین غذا را حل نکنند، احتمالاً ظرف یک دهه از بین خواهند رفت. از دید آنها، این استدلال دربارهٔ پروتئین انسانی منطقی و قابل دفاع است.
وقتی کرول از صمیمیت و نزدیکی دیگر بازماندگان با دیگران باخبر میشود بهجز مانوسوس که سکوت کرده متوجه میشود چقدر تنهاست. هیچکس نگرانیهای او را شریک نمیشود و تحمل این وضعیت برایش دشوار است.
صبح هنگام، زمانی که کرول قصد رفتن دارد، دیاباته خبر تکاندهندهٔ دیگری میدهد: دیگران فعلاً نمیتوانند کسی را بدون رضایتش به دیگران تبدیل کنند. این ویروس برای سلولهای بنیادی هر فرد بهطور اختصاصی تنظیم میشود، اما برای این کار ابتدا باید این سلولها از بدن فرد استخراج شوند؛ فرایندی بسیار تهاجمی که تازه روز گذشته به آن پی بردهاند.
در حال حاضر، دیاباته با این کار موافقت نکرده و کرول هم بهسرعت موضعش را اعلام میکند. او بههیچوجه حاضر نیست رضایت بدهد.
در این نقطه، روایت به ۹ روز و ۱۸ ساعت پس از شکلگیری پیوند بازمیگردد. مانوسوس در حال بررسی سیگنالهای رادیویی است و به نظر میرسد در آستانهٔ تسلیم شدن قرار دارد. تقریباً تمام کانالها فقط نویز برمیگردانند، بهجز یکی. او فرکانس ۸٫۶۱۳٫۰ را با علامت سؤال علامتگذاری کرده و این کانال سیگنالی ایستای عجیب پخش میکند.
آن شب، مانوسوس نوار ارسالی کرول را دریافت میکند و همین موضوع او را به رفتن ترغیب میکند. درست در لحظهٔ حرکت، تمام چراغهای شهر ناگهان روشن میشوند. او به آپارتمانش بازمیگردد، وسایلش را جمع میکند پس از خوردن کمی غذای واقعی و راه میافتد.
متأسفانه خودرویش از کار میافتد و مجبور میشود پیاده ادامه دهد. مادرش ظاهر میشود یا دستکم یکی از دیگران که نقش او را بازی میکند اما مانوسوس نادیدهاش میگیرد. او خودرو را به پایین تپه میراند، روشنش میکند و سرانجام راهی سفر میشود.6TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 6 Recap & Review
داستان «شکاف» قسمت هفتم سریال پلوریبوس
داستان سریال پلوریبوس قسمت هفتم با توقف کرول برای زدن بنزین در مسیر بازگشت به خانه آغاز میشود. او یک درخواست دیگر هم میدهد تا یک گاتورید قرمز بگیرد، اما وقتی پهپاد مشغول است، کرول صندوق عقب خودرو را با مقدار زیادی آتشبازی پر میکند.
اکنون ۱۲ روز و ۲۰ ساعت از شکلگیری «پیوند» گذشته و کرول دوباره به خانه رسیده است. او شروع به روشن کردن آتشبازیها میکند و بعد، به همهمهٔ زوزهٔ گرگها میپیوندد.
پس از یک نوبت گلف، وقتی خودروی پلیس روشن نمیشود، کرول ماشینش را عوض میکند. سپس راهی چشمههای آب گرم جمز میشود، بعد هم سری به گالری هنری محلی میزند و تمام این مدت زیر لب آواز میخواند.
آن شب، کرول تصمیم میگیرد شام را در جایی ویژه صرف کند و سالگرد خودش و هلن را با مجموعهای از غذاها از سالهای مختلف جشن بگیرد.
در همین حال، مانوسوس در مسیر رسیدن به کرول است. پیوندیها میخواهند کمکش کنند و با توقف در مسیر، پیشنهاد سوار شدن میدهند، اما او کاملاً نادیدهشان میگیرد و از خودروهای اطراف بنزین میکشد. مانوسوس در این مسیر کاملاً متکی به خودش است و حتی حاضر نیست کوچکترین همراهیای با آنها داشته باشد.
او همزمان شروع به یادگیری زبان انگلیسی کرده تا بتواند با کرول ارتباط برقرار کند و زبان مشترکی داشته باشند.
سرانجام، وقتی جنگلی انبوه پیش رویش ظاهر میشود، مانوسوس ناچار میشود مسیر را پیاده ادامه دهد. راه خطرناک است و پیوندیها خیلی زود دخالت میکنند. آنها میخواهند کمکش کنند تا به کرول برسد، اما مانوسوس زیر بار نمیرود. به آنها میگوید هرچه دارند دزدی است و هیچ حقی بر چیزی ندارند.
پس از این، مانوسوس خودروی خود را به آتش میکشد و بهتنهایی وارد جنگل میشود، در حالی که همچنان زیر لب تمرین زبان انگلیسی میکند. اما بدشانسی میآورد؛ کمرش آسیب میبیند و خارهای تیز بدنش را زخمی میکنند.

او زخمها را داغ میکند و به سرگردانی در جنگل ادامه میدهد، تا جایی که دیگر توانش تمام میشود. روی زمین فرو میریزد و به نظر میرسد نزدیک است بیهوش شود. در همین لحظه، یک بالگرد از راه میرسد و فردی با طناب پایین میآید تا او را بالا بکشد.
اکنون ۴۸ روز و ۱۶ ساعت از شکلگیری دیگران گذشته است. کرول همچنان در خانه آتشبازی راه میاندازد و گلف بازی میکند، اما کمکم ایمانش را بهطور کامل از دست میدهد و دیگر حتی آواز هم نمیخواند.
صبح روز بعد، ژوزا از راه میرسد و کرول بلافاصله به جلو تلوتلو میخورد، او را در آغوش میگیرد و هقهقکنان گریه میکند. مشخص میشود که کرول پیشتر کمی رنگ برداشته و روی زمین نوشته بوده: «برگردید». پیوندیها این پیام را شنیدهاند و حالا اینجا هستند.7TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 7 Recap & Review
داستان «یورش دلبرانه» قسمت هشتم سریال پلوریبوس
داستان قسمت هشتم «پلوریبوس» با بیدار شدن مانوسوس در بیمارستان آغاز میشود. او از اینکه «دیگران» او را از جنگل بیرون آوردهاند راضی نیست؛ بنابراین دکتر را با چاقو تهدید میکند و به بخش پذیرش میرود. مانوسوس اهل مجانیخوری نیست و برای هزینههای بیمارستان رسید میخواهد. حتی هزینه آمبولانس را هم به صورتحساب اضافه میکند. او خیلی زود بیمارستان را ترک میکند و وقتی میفهمد در پاناماست، جانی دوباره میگیرد. هنوز صددرصد سرحال نیست، اما سوار آمبولانس میشود و راهش را ادامه میدهد.
در همین حین، کرول برای زوژا نوشیدنی درست میکند، اما فضای بینشان بهشدت معذب است. در نهایت تصمیم میگیرند چند بازی ورق انجام دهند، ولی کرول مدتها از هرگونه تعامل اجتماعی محروم بوده و دقیقاً نمیداند باید چطور بازی کند.
بقیه دیگران هم حالا به شهر برگشتهاند و زوژا توضیح میدهد که آنها به مالکیت باور ندارند. همهچیز مشترک است و همگی زیر یک سقف میخوابند؛ سقفی که اتفاقاً یک ورزشگاه نزدیک همانجاست. همانطور که قبلاً میدانستیم حیوانات را نمیکشند، اما آنها را از خودشان هم دور نمیکنند. وقتی حیوانات خانگی به صاحبانشان وابسته میشوند، کنارشان میمانند و دیگران از آنها مراقبت میکنند. کرول هم آن شب کنارشان میخوابد.
کمکم روشن میشود که روش کرول برای بهدست آوردن اطلاعات، استفاده از برخوردی بسیار نرمتر است و این روش بهخوبی جواب میدهد. او نهتنها میفهمد که قطارها برای جابهجایی غذا در سراسر کشور استفاده میشوند، بلکه درمییابد هر احساسی که افراد دارند، ذهن جمعی هم آن را دریافت میکند.
در واقع دیگران در حال ساخت یک آنتن غولپیکر هستند و قصد دارند از تمام انرژی جهان استفاده کنند تا سیگنالی به کپلر ۲۲بی بفرستند. این موضوع خاموشیها و قطع شدن برق خانه کرول از شبکه مرکزی را توضیح میدهد. این سیاره ۶۴۰ سال نوری با زمین فاصله دارد، اما دیگران، مثل یک ویروس، مصمماند تا جایی که میتوانند گسترش پیدا کنند. پس وقتی کارشان با سیاره ما تمام شود، سراغ سیارههای دیگر میروند.

نقشهای زیرکانه است و کرول روز بعد هم به این نمایش ادامه میدهد. بعد از بازی کروکت با زوژا، کرول به یک غذاخوری قدیمی دعوت میشود که بازسازی و مرمت شده است. این مکان قبلاً در آتشسوزی سوخته بود و آنها همهچیز را فقط برای او از نو ساختهاند.
برای کرول این تجربه بسیار سنگین است، چون این همان جاییست که زمانی نوشتن را از آنجا آغاز کرده بود. با هیجان از دوران کاریاش میگوید و از اینکه دیگران آن مکان را دوباره ساختهاند شوکه میشود. اما در میانه همهچیز، کرول بیصدا غذاخوری را ترک میکند و به خانه برمیگردد.
وقتی زوژا برمیگردد، کرول با او روبهرو میشود. او میداند تمام اینها نقشهای برای پرت کردن حواسش بوده است. زوژا سرانجام اعتراف میکند که بله، آنها میدانند کرول از تلاش برای پیدا کردن راهی برای متوقف کردنشان دست نکشیده است. کرول آسیبپذیر میشود و میگوید هر کاری از دستش بربیاید انجام میدهد، حتی اگر دوباره تنها بماند.
صبح کرول مشغول کار است و با ماشینتحریرش مینویسد. او تصمیم گرفته شخصیت اصلی داستانش، رابان، را به یک زن تبدیل کند. آنها با شوق درباره طرحهای داستان حرف میزنند و حتی با هم غذا میپزند. اما زوژا متوجه میشود که دنیای کرول بهزودی برای همیشه تغییر خواهد کرد؛ چرا که مانوسوس تقریباً به آنجا رسیده است.8TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 8 Recap & Review
داستان «دختر یا جهان» قسمت پایانی فصل اول سریال پلوریبوس
قسمت نهم «پلوریبوس» با انتقال یک بسته آغاز میشود؛ بستهای که از داخل یک هواپیما، از میان مسیرها عبور میکند و به روستایی کوچک میرسد. اهالی روستا همگی شروع به ذکر گفتن و آواز خواندن میکنند، در حالی که یک قوطی فلزی به دختری به نام کوسیمایو داده میشود. او بخارهای داخل قوطی را استنشاق میکند و بلافاصله دچار تشنج شده و روی زمین میافتد. آزمایش موفقیتآمیز است و کوسیمایو به یکی از «پیوندخوردهها» تبدیل میشود.
سپس داستان به ۶۰ روز و ۱۶ ساعت پس از پیوند میپرد. زوژا و کرول تماشا میکنند که مانوسوس در حال نزدیک شدن به خانه کرول است. پیوندخوردهها معتقدند او ممکن است نخستین ویدیوی کارول را دیده باشد و آن را بهعنوان یک فراخوان تلقی کرده باشد.
کرول قصد دارد فقط به حرفهای او گوش دهد و بعد او را بفرستد، اما زوژا نگران است. او و دیگر پیوندخوردهها فکر میکنند مانوسوس میتواند خطرناک باشد. همین که مانوسوس میرسد، حس ششم کرول به صدا درمیآید. او از مانوسوس میخواهد قمهاش را کنار بگذارد و آن دو درباره محل گفتگو با هم اختلاف پیدا میکنند.
آیا مانوسوس و کرول با هم صحبت میکنند؟
مانوسوس آشکارا به کرول اعتماد ندارد و کرول هم به او بیاعتماد است. در نهایت به توافق میرسند که در حیاط پشتی صحبت کنند. آنها درباره پیوندخوردهها اختلاف نظر دارند؛ کرول آشکارا نسبت به آنها نرمتر شده، اما همچنان بهدنبال یافتن راهحلی است.
در مقابل، مانوسوس آنها را کاملاً شرور میداند. او میخواهد همهشان نابود شوند و در صورت لزوم کشته شوند. مانوسوس کرول را به چالش میکشد و یادآوری میکند که او ۴۰ روز تنها رها شده بود. جالب اینجاست که کرول به او نمیگوید چرا دوباره برگشتهاند.
مانوسوس به هیچکس و هیچچیز اعتماد ندارد، بهخصوص وقتی وارد خانه کرول میشود. او فکر میکند خانه شنود شده و شروع میکند به گشتن همهجا. در نهایت یک حسگر پیدا میکند که مشخص میشود کار هلن بوده؛ برای زیر نظر گرفتن الکلیسم کرول.

کرول بعد از این چه میکند؟
وقتی مانوسوس برای شب به خانه مجاور برده میشود، متوجه میشود که کرول با پیوندخوردهها در تماس بوده است. او میخواهد خلأها را بفهمد و خودش با آنها تماس میگیرد و با لحنی قاطع میخواهد با زوژا صحبت کند.
وقتی کرول متوجه این موضوع میشود، بهشدت عصبانی میشود و برای رویارویی با آن دو میشتابد. او حسادت تلخی دارد، مخصوصاً وقتی زوژا اشاره میکند که آنها مانوسوس را به همان اندازه کرول دوست دارند.
چه اتفاقی برای سیگنال رادیویی میافتد؟
وقتی کرول ناگهان دچار تشنج میشود، متوجه میشود که این کارِ مانوسوس است. معلوم میشود او در حال انجام آزمایشی روی یکی دیگر از پیوندخوردههاست. وقتی آن فرد دچار تشنج میشود (و این تشنج بهواسطه ذهن جمعی کل گروه را تحت تأثیر قرار میدهد)، مانوسوس سراغ رادیویش میرود و آن را روی سیگنال عجیب تنظیم میکند.
مشخص است که مانوسوس تلاش میکند پیوندخوردهها را نجات دهد و آنها را یکییکی بازگرداند. این کار تقریباً جواب میدهد، اما کرول دخالت میکند؛ با شاتگان ظاهر میشود و او را مجبور میکند دست از کار بکشد.
با این حال، بهدلیل خطرناک بودن مانوسوس برای پیوندخوردهها، آنها بار دیگر همگی آنجا را ترک میکنند. مانوسوس اهمیتی نمیدهد، چون معتقد است به راهحلی برای نجات پیوندخوردهها دست یافته است. اما کرول از پیوستن به او خودداری میکند و در نهایت سوار ماشین میشود و به زوژا ملحق میشود.
کرول و زوژا مدتی را با هم میگذرانند و در یک پیست اسکی خوش میگذرانند. آنها درباره زوژایِ پیوندنخورده (زوژای واقعی) صحبت میکنند و اینکه او مدتها پیش کسی را در زندگیاش داشته، اما دیگر در این بدن حضور ندارد.
فصل اول «پلوریبوس» چگونه به پایان میرسد؟
کرول واقعاً خوشحال است؛ شاید حتی بیشتر از زمانی که با هلن بود، بهویژه وقتی این سفر را با سفر قبلیاش به ایگلوها مقایسه میکنیم. اما کرول متوجه میشود که پیوندخوردهها حالا راهی برای بهدست آوردن سلولهای بنیادی او پیدا کردهاند که نیازی به یک فرایند تهاجمی برای پیوند دادن او ندارد. زوژا و دیگر پیوندخوردهها تخمکهایی را در اختیار دارند که کرول با هلن فریز کرده بود.
پیوندخوردهها حالا بیوقفه روی این تخمکها کار میکنند تا کرول را به بخشی از فرقه خود تبدیل کنند. آنها یک ماه زمان دارند تا بتوانند این کار را انجام دهند و او را یکی از خودشان کنند. اما کرول از این موضوع خوشحال نیست.
در همین حال، مانوسوس به کارش ادامه میدهد و تلاش میکند راهحلی پیدا کند؛ با این باور که سیگنال رادیویی کلید ماجراست. اما ناگهان یک بالگرد در آسمان ظاهر میشود و یک محفظه فولادی را به پایین میاندازد. زوژا هم آنجاست؛ چون خلبان بالگرد است و پس از پیاده کردن کرول، سرانجام تصمیم میگیرد به مانوسوس بپیوندد و جهان را نجات دهد.
در پایان قسمت، مشخص میشود که داخل آن محفظه فلزی، یک بمب اتمی قرار دارد.9TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 9 Recap & Review
منابع
- 1TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 1 Recap & Review
- 2TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 2 Recap & Review
- 3TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 3 Recap & Review
- 4TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 4 Recap & Review
- 5TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 5 Recap & Review
- 6TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 6 Recap & Review
- 7TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 7 Recap & Review
- 8TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 8 Recap & Review
- 9TheReviewGeek – Pluribus – Season 1 Episode 9 Recap & Review
