سیروس ابراهیمزاده تنها یک بازیگر نبود؛ او روشنفکری دغدغهمند بود که پیوندی ناگسستنی میان ادبیات و هنر برقرار کرده بود. نگاه تحلیلی او به مقولات فرهنگی و اجتماعی، از او شخصیتی ساخته بود که همواره بر اهمیت ریشههای فرهنگی در خلق آثار ماندگار تأکید داشت.
از بنایی در تئاتر آناهیتا تا قلههای نمایش
مسیر هنری او از سال ۱۳۳۴ آغاز شد؛ زمانی که با شور و شوق جوانی به جمع شاگردان مصطفی اسکویی در «تئاتر آناهیتا» پیوست. جالب اینجاست که او در ساخت بنای این سالن (که امروزه با نام سینما گلدیس در یوسفآباد شناخته میشود) در کنار دیگر شاگردان استاد، آجر روی آجر گذاشته بود. او دو سال بعد، در سال ۱۳۳۶، نخستین تجربه کارگردانیاش را رقم زد تا مسیر حرفهای خود را تثبیت کند.
تحصیلات او نیز در راستای همین علایق پیش رفت. او پس از دانشآموختگی در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران، برای تکمیل آموختههایش در تئاتر و موسیقی به انگلستان رفت و دانش خود را در آکادمیهای معتبر لندن و بیرمنگام صیقل داد. یکی از نقاط عطف کارنامه او، همکاری در نمایش تاریخی «پیروزی در شیکاگو» به کارگردانی داوود رشیدی در سال ۱۳۷۱ بود؛ اثری پیشرو که برای اولینبار در ایران با موسیقی زنده (به آهنگسازی بابک بیات) روی صحنه رفت و ابراهیمزاده در کنار بزرگانی چون مهدی هاشمی و فریماه فرجامی در آن درخشید.
آوایی در دوبله و حضوری در سینما
سیروس ابراهیمزاده از سال ۱۳۳۸ با همراهی پرویز بهرام، دنیای دوبله را تجربه کرد و نامش در تیتراژ آثار ماندگاری همچون «لورنس عربستان» و «ارتش سری» ثبت شد. او همچنین حضوری ده ساله در رادیو داشت و کتابهای صوتی و نمایشهای رادیوییِ پرشماری را با صدای گرم و پخته خود ماندگار کرد؛ از «شازده کوچولو» گرفته تا «سفر به ماه».
سینما برای او با شاهکار علی حاتمی، «حسن کچل» در سال ۱۳۴۹ آغاز شد. پس از آن، او در فهرست متنوعی از فیلمهای سینمای ایران، از «ستارخان» و «کمالالملک» تا آثاری نظیر «مومیایی ۳»، «مسافر ری»، «همسر» و «شمعی در باد»، با بازیهای سنجیده و تکنیکی، جایگاه خود را به عنوان یک بازیگر مولف تثبیت کرد.
میراثی فراتر از بازیگری
ابراهیمزاده به ترجمه و تألیف نیز عشق میورزید و آثاری مانند «تیارت فرنگی»، «پشت چراغ قرمز» و «رستوران» را به یادگار گذاشت. او همیشه معتقد بود که هنرمند معاصر برای ماندگاری، راهی جز بازگشت به ادبیات کلاسیک و شناخت ریشههای زبان فارسی ندارد.
این هنرمند فقید در زمینه آموزش نیز دیدگاههای مترقی داشت. او همواره تأکید میکرد که دانشگاه بهتنهایی قادر به ساختن هنرمند نیست؛ بلکه رسالت اصلی استاد باید کشف استعدادهای نهفته و پرورش خلاقیت هنرجویان باشد تا فراتر از انتقال ساده دانش، روحی نو در کالبد هنر دمیده شود.
